وقتی یک «میگ» توسط «کبری» نصف می شود ( قسمت سوم)

دوشنبه 26 خرداد 1399 07:28 ق.ظنویسنده : MOSTAFA .

 

ـ حال بپردازیم به حماسه‌ای كه شما برای نخستین و شاید آخرین بار در تاریخ هوانوردی ثبت كردید!

•در عملیات والفجر 8 كه در تاریخ 20 بهمن 1364 در سه محور آبادان، شلمچه و كوشك آغاز شد، مهمترین هدف، تصرف شبه‌جزیره فاو و حركت از بقیه محورها جنبه پشتیبانی از تك اصلی و به اشتباه انداختن دشمن بود. بچه‌های هوانیروز در این عملیات واقعا یك پشتیبانی آتش بی‌نظیر از واحدهای زمینی انجام دادند. در یكی از ماموریتهای محوله، یكی از بالگردها حین عملیات مورد اصابت قرار گرفته و مجبور می‌شود در همان شبه‌جزیره فاو نزدیك ساحل فرود اضطراری انجام دهد. بلافاصله یك گروه فنی زبده برای راه‌اندازی و عملیاتی كردن كبرای سانحه دیده به منطقه اعزام گردید و نفرات دست به كار شدند. عراقی‌ها با اطلاع از این‌كه یك بالگرد در فاو سالم به زمین نشسته و نفرات فنی بر روی آن مشغول به كار هستند وارد عمل شدند. در آن زمان جزیره «بوبیان» ـ كه حدود 6 كیلومتر با فاو فاصله داشت و متعلق به كویت بود ـ در اختیار عراق قرار داده شده بود. عراقی‌ها ماموریت از بین بردن نفرات فنی و بالگرد ما را به یك ناوچه جنگی «اوزا» متعلق به نیروی دریایی ارتش بعث واگذار كرده بودند. این ناوچه با لنگر انداختن در ساحل بوبیان بر روی بچه‌های فنی ما آتش مستقیم گشوده بود. ما به صورت تك فروندی عازم ماموریتی در «دریاچه نمك» بودیم كه نفرات فنی با توجه به حمله ناوچه عراقی، از ما درخواست كمك كردند. در این طرف میدان من و كمك‌خلبانم جناب «محمد صحرایی» با رسیدن به شبه‌جزیره فاو و مشاهده ناوچه عراقی بلافاصله در موقعیت شلیك قرار گرفته و دو تیرموشك تاو به سمت آنها شلیك كردیم كه توقف تیراندازی از جانب عراقی‌ها را به دنبال داشت.

به دنبال شلیك دومین موشك به سمت ناوچه عراقی، من متوجه شدم آب سطح رودخانه «اروندرود» كه زیر پای ما بود انگار هر لحظه چندمتر بالا و پایین می‌رود. به كمك‌خلبان گفتم: «محمد! آب چرا این جوری می‌شه؟!» پس از مكثی گفت: «سه تا میگ دارن به سمت ما تیراندازی می‌كنند!!». با مشاهده برخورد موفقیت‌آمیز دومین تاو به هدف، به سرعت گردش كرده و از اینجا تعقیب و گریز سه فروند جنگنده میگ MiG-21 با بالگرد ما آغاز شد. من همچنان با مانورهای مختلف سعی می‌كردم خود را از تیررس میگ‌ها كنار بكشم و به قولی تصمیم داشتم آن‌قدر این كار را تكرار كنم تا آنها خسته شده و دست از سر ما و نفرات فنی مشغول به كار بردارند. خلبانان میگ به ترتیب گردش كرده و با رسیدن به موقعیت، سرعت و زاویه مناسب، از پهلو ـ كه احتمال مورد اصابت قرار دادن ما بسیار بیشتر بود ـ به بالگرد ما حمله‌ور شدند. این جنگنده‌ها كه برای از بین بردن كبرای زمینگیر آمده بودند و اصلا انتظار نداشتند كه ما موی دماغ آنها شویم، در حالی كه هیچ موشكی با خود حمل نمی‌كردند، تا می‌توانستند به خود راكت بسته بودند. این كشمكش بین ما ادامه داشت تا این‌كه ناگهان متوجه شدم یكی از جنگنده‌های بعثی گردش بسیار تندی انجام داد و شاخ به شاخ از روبه‌رو به سمت ما شیرجه زد. كاملا مشخص بود كه تا ثانیه‌هایی دیگر هرچه گلوله و راكت دارد روی سر ما خالی كرده و به چشم به هم زدنی بالگرد ما را خاكستر خواهد كرد. كمتر از چند ثانیه پیش از این‌كه در موقعیت شلیك راكت قرار گیرد، من به سرعت سر مسلسل 20 میلیمتری را به طرف جنگنده مزبور گرفته و رگباری از گلوله به سمتش شلیك كردم. صحنه‌ای شگفت‌انگیز رقم خورد! جنگنده عراقی از كمر نصف شد و در حالی كه از لاشه دو نیم‌شده‌اش آتش مهیبی زبانه می‌كشید، از روی سر ما رد شد و خلبان نگون‌بخت آن حتی فرصت خروج اضطراری را به دلیل ارتفاع كم پیدا نكرد. در همین حین دومین جنگنده عراقی نیز به وسیله پدافند بچه‌های سپاه منهدم گردید كه خلبان آن خروج اضطراری كرد و به اسارت نیروهای خودی درآمد.

میگ سومی با مشاهده وقایع، بلافاصله صحنه را ترك كرد و ما نیز با توجه به كمبود سوخت و این‌كه شر مزاحمان را از سر كبرا و نفرات خودی كم كرده بودیم، به پایگاه بازگشتیم.

هنوز از بالگرد پیاده نشده بودیم كه دیدیم نفراتی از سپاه به همراه خلبان به اسارت درآمده با تایید این‌كه ما با موفقیت توانسته‌ایم یكی از جنگنده‌های دشمن را ساقط كنیم از ما تشكر و سپاسگزاری نمودند. مصاحبه و بازجویی از خلبان اسیر آغاز شد؛ در جواب این سوال ما ‌كه «چطور شد دوست خلبانت برخلاف شما ناگهان از روبه‌رو به بالگرد ما حمله كرد؟!» گفت: «با توجه به این‌كه بالگرد شما در طول تعقیب و گریز و در تمامی شیرجه‌های هجومی، پرنده‌های ما را ناكام گذاشته بود، آن خلبان در حالی كه بسیار عصبانی بود به ما اعلام كرد كه این بالگرد خیلی سمج و پرروست و من خودم به خدمتش می‌رسم! لذا شیرجه زد تا علاوه بر توپ، راكتهایش را نیز به سمت بالگرد شما شلیك كند ولی در نهایت خودش مورد اصابت قرار گرفت!»

ـ چه زمانی و چطور به افتخار جانبازی نایل آمدید؟

•حدود سه روز پس از مورد اصابت قرار گرفتن میگ دشمن، در همان عملیات والفجر 8 در قرارگاه «دارخوین» مستقر بودیم. من تازه از پرواز برگشته و در سنگر مشغول استراحت بودم كه متوجه شدم قرارگاه ما مورد حمله جنگنده ـ بمب‌افكنهای دشمن قرار گرفته است. در اطراف قرارگاه ما سه عراده توپ ضدهوایی برای محافظت از بالگردها قرار داده بودند. تاكتیك نیروی هوایی عراق برای مقابله با این توپهای‌ پدافند هوایی به این‌گونه بود كه چند فروند جنگنده میگ در ارتفاع پایین پرواز می‌كردند و به دنبال آن پدافند هوایی به سمت آنها آتش می‌گشود. همزمان، چند فروند میراژ كه در ارتفاع بالاتری در حال پرواز بوده و صحنه نبرد را كاملا نظاره‌گر بودند، با تعیین موقعیت پدافند، آنها را مورد اصابت قرار می‌دادند.

من و اكبر ارادت از سنگر بیرون آمده بودیم تا كمی هوا بخوریم! ولی این هواخوری مصادف شد با حمله هواپیماهای دشمن. میراژ عراقی كه قصد زدن پدافند ما را داشت، بمبی را به سمت آن رها كرد كه دقت كافی نداشت و جلوی ما به زمین خورد. تنها كاری كه در آن زمان بسیار كوتاه انجام دادم، این بود كه توانستم با لگد اكبر ارادت را به داخل سنگر انداختم. موج انفجار بمب مرا 50 متر به عقب پرتاب كرد. بلند شدم دیدم در همان نزدیكی، یكی از سربازان روی زمین افتاده و در حالی كه تركش بمب، مستقیم به سرش اصابت كرده بود، به شدت دست و پا می‌زد. بلافاصله به سمت وی دویدم و بلندش كرده و به داخل سنگر آوردم. داد زدم: «بچه‌ها كمك!» در حالی كه پزشكیاران به بالین این سرباز آمدند، مرحوم «فخرایی» به من گفت: «هیچ می‌دونی خودت چه جوری شدی؟!» گفتم: «چطور شده‌ام؟!» گفت: «سمت راست صورتت كاملا رفته!»

در آنجا بود كه چشم راستم را از دست دادم و پس از انتقال به تهران برای معالجه به آلمان اعزام شدم.

ـ به غیر از انهدام میگ دشمن، شیرین‌ترین خاطره شما مربوط به چه زمانی است؟

•پیش از آغاز جنگ مدتی در مراغه مستقر بوده و وظیفه اسكورت بالگردهای 205 و 214 ـ كه به واحدهای نیروی زمینی درگیر با ضدانقلاب، آذوقه و مهمات می‌رساندند ـ را برعهده داشتیم. در همان زمان یكی از بالگردهای 214 ما كه حامل تعدادی از نفرات هوابرد بود و برای شناسایی منطقه به سردشت پرواز كرده بود، توسط ضدانقلاب مورد اصابت قرار می‌گیرد. با تیر خوردن پای خلبان و همچنین بروز نقص فنی در موتور، بالگرد مجبور می‌شود در دره‌ای كه ضدانقلاب در دو دامنه مشرف به دره حضور داشتند و كاملا به نفرات بالگرد مسلط بودند، فرود اضطراری كند. بلافاصله من از یكی از خلبانان شینوك درخواست كردم به محل درگیری برویم. حدود یك ساعت بود كه نفرات هوابرد و خلبانان در آنجا گیر افتاده بودند و آتش سنگینی از طرف ضدانقلاب به طرف آنها اجرا می‌شد. بلافاصله با رسیدن ما به منطقه، من نفرات ضدانقلاب را مشغول كردم تا شینوك بتواند نیروهای محاصره شده را سوار كند. ضدانقلاب علاوه بر تیراندازی به سمت بالگرد ما، آتش متمركز و بسیار سنگینی را متوجه شینوك كردند. در حالی كه من با مانورهای مختلف سعی می‌كردم آنها را سرگرم كنم، گوشه چشمی هم به شینوك و نفرات خودمان داشتم. در اینجا صحنه بسیار جالب و تاثیرگذاری را مشاهده كردم. فرمانده دلاور نفرات هوابرد، هر دو خلبان و دیگر نفرات هم‌دسته‌ای خود را تك تك به درون شینوك برد، اما هنگامی كه پس از هدایت آخرین نفر خواست خودش سوار بالگرد شود با توجه به همان حجم آتشی كه خدمتتان عرض كردم، خلبان بالگرد شینوك اوج گرفت و با تصور این‌كه تمامی نفرات را سوار كرده از منطقه دور شد. من كه از بالا شاهد این فداكاری بی‌مثال فرمانده دسته هوابرد بودم با خود نیت كردم كه هرطور شده وی را از این مهلكه نجات دهم!

با این‌حال چون تا به حال به چنین صحنه‌ای برخورد نكرده بودیم و تجربه‌ای در این زمینه نداشتیم، با همفكری خلبان كابین جلو جانباز سرافراز «عباس یزدان‌دوست» تصمیم گرفتم با اسكید بالگرد وی را از آنجا دور كنیم. بلافاصله خود را به بالای سر او رسانده و اشاره كردم كه «اسكید را بگیر!» همین كه وی به اسكید چسبید اوجگیری كردم و با توجه به این‌كه شدت آتش ضدانقلاب از یك دامنه بیشتر از دیگری بود، برای این‌كه كمتر در معرض تیراندازی قرار بگیریم ملخ اصلی بالگرد را به سمت دامنه پرآتش دادم و به پهلو از دره بالا آمدیم. در نهایت موفق شدیم فرمانده دسته را كه با قدرت جسمانی فوق‌العاده‌اش توانسته بود مدت زمان نسبتا طولانی با آن شدت باد زیر اسكید دوام بیاورد، به پادگان سردشت منتقل كنیم. هنگامی كه به پادگان سردشت رسیده و وی را پیاده كردیم، مشاهده نمودیم تمام سر و صورتش در اثر شدت برخورد هوا ترك خورده و خون جاری است.

نكته دیگری كه در این‌جا لازم می‌دانم بگویم اینست كه در هنگامی كه بالای سر فرمانده هوابرد رسیدم و وی اسكید را گرفت، یكی از خمپاره‌های ضدانقلاب دقیقا به محل ایستادن وی و درست زیر بالگرد فرود آمد و منفجر شد! براثر موج انفجار خمپاره، بالگرد تكان سختی خورد و به سمت بالا پرتاب شد. در این حالت، سایت تیراندازی كه در كابین جلو كبرا قرار دارد، با شدت هرچه تمامتر به پاهای «یزدان‌دوست» برخورد كرد و كشكك هر دو پای وی را خرد نمود. پس از فرود در پادگان سردشت، یزدان‌دوست تا یك ساعت به سختی نفس می‌كشید. براثر این حادثه، وی از هر دو پا فلج شد و به افتخار جانبازی نایل آمد.

ـ در طول جنگ آیا با نیروی هوایی نیز در ارتباط بودید؟

•در برخی موارد نادر كه خلبانان نیروی هوایی خروج اضطراری می‌كردند و همزمان دسترسی به بالگرد جستجو و نجات نیروی هوایی نبود، از هوانیروز برای بازگرداندن خلبانان درخواست كمك می‌شد و ما نیز به عنوان خلبان كبرا برای اسكورت بالگرد 214 رفته و خلبانان نیروی هوایی را باز می‌گرداندیم. خاطرم هست كه بنده شخصا دوبار برای نجات خلبانان نیروی هوایی رفتم. مورد نخست كه اوایل جنگ (آبان 1359) بود در قرارگاه بودیم كه به ما اطلاع دادند، خلبان «جدی» و كمكش از هواپیما بیرون پریده‌اند. شهید جدی از آن خلبانان انگشت‌شماری بودند كه معرف حضور همه بچه‌های هوانیروز بودند. نهایتا به پرواز درآمده و به ماهشهر (محل سقوط جنگنده جدی) رسیدیم و هر دو خلبان را پیدا كردیم. كمك‌خلبان زنده بود اما شهید بزرگوار «غفور جدی» كه صندلی از وی جدا نشده بود، همان‌طور به زمین برخورد كرده و به شهادت رسیده بودند.

ـ در پایان از این‌كه وقت خود را در اختیار خوانندگان ماهنامه صنایع هوایی قرار دادید تشكر می‌كنیم!

•من هم از شما به خاطر زحماتی كه در قبال ثبت و مكتوب كردن خاطرات حماسه‌های بچه‌هایی كه واقعا برای جنگ و دفاع از كیان میهن اسلامیمان زحمت كشیده‌اند و جان و مال خود را در طبق اخلاص قرار داده‌اند تشكر و قدردانی می‌كنم. امیدوارم خوانندگان این مصاحبه و مصاحبه‌هایی از این دست، این خاطرات را به دوستان و عاشقان حریم اسلام و ایران نقل كنند تا این حماسه‌ها سینه به سینه به نسلهای آینده منتقل شو

 


آخرین ویرایش: دوشنبه 26 خرداد 1399 07:35 ق.ظ

 

 
img
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic